هومن بعضی وقت ها حرف ها ی خیلی باحالی می زنه.

من می خوام چند تا از این کار های باحال رو بگم.

 

داشتم با هومن بازی می کردم.هومن همسایه ی من بود.رفتم خونه ی همسایم.

نشستیم پیش هم. گفتم:"چه خبر؟"گفت:"هیچ خبر.ما یه اردک داریم.الان تو یخچاله،

مرده."خنده

 

 هومن میگه:"من هروقت کوچولو بودم گرگ منو خورد.تو جیبم سوزن داشتم شکمش

رو پاره کردم اومدم بیرون."

ازش می پرسیم:"گرگه چه رنگی بود؟"گفت:"سیاه"می پرسیم:"بچه داشت؟"

گفت:"آره.یکی شون دختر بود اسمش رضابود ، یکی شون پسر بود اسمش محمد

بود.رضا سه سالش بود کلاس دوم بود ، محمد هفت سالش بود پیش دبستانی بود."

پرسیدیم :"گرگه اسمش چی بود؟"گفت:"اسم نداشت"

 

توی سبزوار داشتیم میوه می خوردیم.هومن یک پرتقال برداشت و چون کوچیک

بود فکر کرد نارنگیه و با دست پوستش کند.یک دفعه پرتش کرد تو سطل آشغال.

بدو اومد پیش مامان و گفت:" داشتم برای سارا نارنگی پوست می کندم که یک دفعه

ازش خون اومد."

 

من برای این هومن باحال یک شعر گفتم

هومن باحاله                     بپر تو چاله

هروقت این شعر رو براش می خونم می ره رو مبل و خودش پرت می کنه پایین.