انشایی با استفاده از این کلمات:

چشمش ، خطرناک ، زندگی ، حوصله ، دقت ، خورشید

من و پدر و مادرم در یک خانه ی کوچک زندگی می کنیم. امروز صبح زود وسایلمان را جمع کردیم و به خانه مادربزرگ رفتیم.وقتی سوار ماشین شده بودیم من با دقت و با حوصله از پنجره ی ماشین بیرون را نگاه می کردم و از دیدن خورشید لذت می بردم.یک دفعه مادرم چشمش به یک روباه خیلی زیبا افتاد و او را به من نشان داد. من به مادرم گفتم:می شود روباه را به خانه ببریم؟ مادرم جواب داد : نه عزیزم روباه خطرناک است.روباه خیلی میکروب دارد اگر آن را به خانه ببریم مریض می شویم.

 

وقتی به خانه ی مادر بزرگ رسیدیم من به مادر بزرگ گفتم که توی راه یک روباه زیبا دیدم.آن روز به من توی خانه ی مادر بزرگ خیلی خوش گذشت.ما آن شب توی خانه ی مادر بزرگ خوابیدیم و مادر بزرگ شب برایم یک داستان زیبا گفت.

نایت اسکین