سلام!من یک برگ هستم.اسم من "فندوقی" است.

الان فصل بهار است و هوا خیلی خوب است.من با دوستانم روی درخت تاب می خوریم و از این کار لذت می بریم.ما آن قدر با هم بازی کردیم که فصل بهار تمام شد و تابستان رسید.کم کم هوا داشت گرم می شد.یک روز که از خواب بیدار شدیم دیدیم که شکوفه های قرمز و صورتی روی درخت نیستند."بادومی" گفت :شکوفه ها کجا هستند؟ "کوچولو" گفت :چرا هوا گرم است؟من گفتم:من می دانم ،من می دانم چرا هوا گرم شد و چرا شکوفه ها رفتند."نارنجی" گفت:فندوقی چرا؟

جواب دادم:فکر می کنم تابستان شده.بچه ها به خودتان نگاه کنید،من کمی بزرگ تر و پر رنگ تر شده ام.

"بادومی"گفت:درست است من هم پر رنگ تر شده ام و کمی بزرگ تر.

چند روزی گذشت و ما به هوا عادت کردیم.و دوباره روی شاخه ها تاب بازی کردیم.

روزها گذشت و پاییز از راه رسید.یک روز سرد،"نارنجی" از من پرسید:"فندوقی" چرا هوا سرد است؟ من جواب دادم :حتما پاییز شده و هوا سرد شده.

چند روز بعد هوا خیلی سرد شد . "بادومی" گفت:وای بچه ها به خودتان نگاه کنید همه زرد و نارنجی و قرمز رنگ شده ایم.

"کوچولو" گفت:وای چرا من زرد شده ام؟و بعد از درخت افتاد.

"قرمزی" گفت:وای بچه ها "کوچولو" افتاد. "نارنجی" گفت: همه ی ما باید از هم خداحافظی کنیم.چون خیلی زود از هم جدا می شویم درست مثل کوچولو.بعد هم گریه کرد.

چند روز بعد که باد خیلی تندی می وزید "قرمزی" با ترس گریه کرد و به زمین افتاد.

کم کم همه ی برگ ها به زمین افتادند و فقط من ماندم و "نارنجی" و "بهاری".

"نارنجی"گفت:ماهم باید از هم خداحافظی کنیم."نارنجی" با من و "بهاری" خداحافظی کرد و به زمین افتاد.

روز بعدش من و "بهاری" از هم جدا نمی شدیم که یک دفعه ما هم افتادیم.

زمستان از راه رسید و برف های زیادی بارید.بعد از زمستان دوباره بهار آمد.برف ها آب شدند و شکوفه ها دوباره درآمدند.ما دوباره پیش هم آمدیم. همه خوشحال بودیم و روی شاخه ها تاب می خوردیم."بادومی " شکوفه ها را به ما نشان داد و ما به آنها نگاه کردیم.