اسم برادر کوچکم هومن است.فکرکنم در مطالب قبلی اسمش را به شما گفته بودم.

امروز جمعه به تاریخ 15/10/91 است.

امروز تولد هومن است.

من و هومن تولد را خیلی دوست داریم.

امروز مامانم مریض است و نمی تواند شرشره هارا به دیوار بزند.

بابام هم که مثل همیشه سرکار بود.

تولد بی شرشره هم که فایده ای ندارد.

مامانم به من گفت:" امروز تو شرشره هارا به دیوار ها بزن"

من تا حالا این کار را انجام نداده بودم ولی فکر کنم که الان دیگه بزرگ شدم و می دانم

باید کدام شرشره را کجا بزنم.

هومن داشت تلوزیون نگاه می کرد.

تا شرشره هارا از اتاق آوردم هومن دوید پیش من و گفت:"هورا شرشره"

رفتیم یک گوشه ی هال. جایی که همیشه آن جا تولد می گیریم.

هر شرشره ای که می زدم یا دست هومن به آن می خورد و می افتاد یا دست خودم.

بالاخره شرشره هارا زدم.نمی دانستم بادوتا از شرشره هایی که مانده بود چکار کنم.

حال مامانم کمی بهتر شده بود. آمد و آن دو شرشره را یک جا زد.

راستی هومن جون امروز 4 ساله می شه.

 

 

می خواهم الان همین جا به هومن بگم تولدت مبارک