چند روز پیش می خواستیم به سبزوار خونه ی مامانی برویم.

ما هروقت می خواهیم به سبزوار برویم در راه برای استراحت کردن در چند جا می ایستیم.

یکی از جاهایی که ما از آن جا خوشمان می آید و همیشه در آن می ایستیم دامغان

است.به دامغان که رسیدیم یک پارک دیدیم.مامانم اجازه داد به پارک برویم.

من و هومن رفتیم بازی ، بابام زیرانداز انداخت و استراحت کرد و مامانم هم مواظب ما بود.

من کمی دور تر از سرسره ها یک جایی را دیدم که هم سرسره ، تاب ، چرخ و فلک ،

تاب چهارنفره و الاکلنگ  داشت.رفتم به مامانم گفتم:"می شود به آن طرف پارک برویم؟"

مامانم گفت:"بله." رفتم هومن را آوردم.با مامان و هومن رفتیم آن طرف پارک.

داشتیم بازی می کردیم که یک دفعه یک دختر با مامانش آمد.

من و هومن با آن دوست شدیم.او خانم زهرا آقایی کلاس اول دبستان یعنی یک سال

کوچک تر از من بود.ما با زهرا جون خیلی بازی کردیم.مامانم با مامان زهرا حرف می زد.

من و زهرا و هومن هم بازی می کردیم.مامانم برای من و هومن یک کاج خیلی کوچک

پیدا کرد.

کاج کوچولو

ما بعد از بازی کردن از زهرا خداحافظی کردیم و با مامانم به پیش بابام رفتیم.

با بابام به طرف ماشین رفتیم و سوار شدیم.

از دامغان به سبزوار پیش مامانی رفتیم.

 

 

خیلی دوست دارم که باز هم زهرا جون را ببینم