موضوع انشا:داستان یک برگ در چهار فصل

 

سلام!من یک برگ هستم.اسم من "فندوقی" است.

الان فصل بهار است و هوا خیلی خوب است.من با دوستانم روی درخت تاب می خوریم و از این کار لذت می بریم.ما آن قدر با هم بازی کردیم که فصل بهار تمام شد و تابستان رسید.کم کم هوا داشت گرم می شد.یک روز که از خواب بیدار شدیم دیدیم که شکوفه های قرمز و صورتی روی درخت نیستند."بادومی" گفت :شکوفه ها کجا هستند؟ "کوچولو" گفت :چرا هوا گرم است؟من گفتم:من می دانم ،من می دانم چرا هوا گرم شد و چرا شکوفه ها رفتند."نارنجی" گفت:فندوقی چرا؟

جواب دادم:فکر می کنم تابستان شده.بچه ها به خودتان نگاه کنید،من کمی بزرگ تر و پر رنگ تر شده ام.

"بادومی"گفت:درست است من هم پر رنگ تر شده ام و کمی بزرگ تر.

چند روزی گذشت و ما به هوا عادت کردیم.و دوباره روی شاخه ها تاب بازی کردیم.

روزها گذشت و پاییز از راه رسید.یک روز سرد،"نارنجی" از من پرسید:"فندوقی" چرا هوا سرد است؟ من جواب دادم :حتما پاییز شده و هوا سرد شده.

چند روز بعد هوا خیلی سرد شد . "بادومی" گفت:وای بچه ها به خودتان نگاه کنید همه زرد و نارنجی و قرمز رنگ شده ایم.

"کوچولو" گفت:وای چرا من زرد شده ام؟و بعد از درخت افتاد.

"قرمزی" گفت:وای بچه ها "کوچولو" افتاد. "نارنجی" گفت: همه ی ما باید از هم خداحافظی کنیم.چون خیلی زود از هم جدا می شویم درست مثل کوچولو.بعد هم گریه کرد.

چند روز بعد که باد خیلی تندی می وزید "قرمزی" با ترس گریه کرد و به زمین افتاد.

کم کم همه ی برگ ها به زمین افتادند و فقط من ماندم و "نارنجی" و "بهاری".

"نارنجی"گفت:ماهم باید از هم خداحافظی کنیم."نارنجی" با من و "بهاری" خداحافظی کرد و به زمین افتاد.

روز بعدش من و "بهاری" از هم جدا نمی شدیم که یک دفعه ما هم افتادیم.

زمستان از راه رسید و برف های زیادی بارید.بعد از زمستان دوباره بهار آمد.برف ها آب شدند و شکوفه ها دوباره درآمدند.ما دوباره پیش هم آمدیم. همه خوشحال بودیم و روی شاخه ها تاب می خوردیم."بادومی " شکوفه ها را به ما نشان داد و ما به آنها نگاه کردیم.

/ 26 نظر / 4902 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پروانه

سلام وب بسيار جالبي داريد بسيار زيبا و آموزنده بود

امیر

سلام خیلی ممنون که این داستانو گذاشتید خیلی زیبا بود من که لذت بردم

PARISA

سلام داستان خیلی قشنگی بودافرین[گل]به منم سری بزن

یاسین و فاطمه

عالی بود. خیلی به دردمان خورد.....[نیشخند][قلب][قهقهه]

نگار

عالی بود[عینک]

دوستدار زندگی

وبلاگ بسیار زیبایی داری و البته با این داستان زیباییش دوچندان شده.امیدوارم موفق باشی. خوشحال میشم به وبلاگ منم سری بزنی:ourlife-5.blogfa.com

یه دوست

عالی بود نفسسسسسسس[گل]

یاسین

[لبخند]یاسین هستم . از متن تان خیلی راضی هستم.[تایید][تایید][تایید][تایید][تایید][تایید][تایید][تایید]

سجاد

دستت درد نکنه سارا خانوم من یه آبجی کوچیکه دارم عین تو،یه انشا از زبان برگ درخت میخواست هی به من میگف ،حالا دست شما درد نکنه که کارمنو اینقد آسون کردی.

آسمان

سلام سارا جونم خوبی نازنینم من از انشات خیلی خوشم اومد و میخام ازش استفاده کنم ممنووون عسسییسسسم[قلب]